X
تبلیغات
دل تنگم
وقتی خیلی دلت میگیره... بنویس خط تیره...

امروز داشتم تو دانشگاه به سمت سالونه کنفرانس قدم میزدم، یک دفعه یاده این وبلاگم افتادم، کلا یادم رفته بود! داشتم یک سری از دردو‌ دل‌های قدیممو می‌خوندم، خیلی‌ حالم گرفته شد، معمولان همه میگم همچی‌ پیشرفت میکنه، اما هرچی‌ نگاه کردم دیدم الانم با قبلم خیلی‌ فرق نمیکنه، بازم همهٔ اون ابهامات ،آیا میشه، نمیشه، بابا ولمون کن دیگه. اه. میدونی‌ این دفعه بدترین سناریو چیه؟ نیخام بهش فکر کنم چون الانشم گریم گرفته. بی‌خیال. کاشکی‌ میشد بی‌خیال بشیم. از عادی بودن بدم میاد. می‌خوام یه کاره متفاوتی از بقیه آدما که از ۹۸% بدم میاد انجام بدم. چرا زی‌ها خیلی‌ خوش شانسن؟ باید بمیرم برم اون دنیا از خودش بپرسم. خدایا سلمتیمو هیچوقت عزم نگیر. ولی‌ غمو غصه همهٔ این چیزا رو از آدم میگیره.

 Dude take a chill pill but make sure you dont choke on it 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 2:0  توسط درویش  | 

احساس موفقیت نمیکنم٬ نمیدونم باید این رو ادامه بدم یا نه٬ آخه اگر ادامه ندم میخوام چه غلتی بکنم٬ بد بختی اینجاست که میدونم آخرش چی میشه! اگه میخواست فرقی بکنه از همون اول میکرد٬ ای مردشورت و ببرن دوپامین٬ ما رو گ....٬ من آدمی بودم  که فحش بدم؟ نگاه کن چقدر آدم عوض میشه٬ هر روز میام بزنم زیره همه چی بی خیال بشم٬ اما هی یاد اون همه زحمت میفتم که کشیدم تا خودم رو اینطوری تربیت کنم٬ میگن اگه دو تا سنگ رو پرت کنی پایین یک ساختمون حتما به هم برخودر میکنن فرقی نمی کنه چقدر فاصله داشته باشن! عجب.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 13:53  توسط درویش  | 

خالی بودن، یا نوشتن برای دیروز کار من نیست ، زیرا از آینده خود نیز خبر ندارم. یا خبری که دارم خوش نیست، پس بگزار تا بگزرم.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:43  توسط درویش  | 

آره فردا تولدمه،راستشو بخوای چون هیچوقت تولد درست حسابی‌ تو عمرم نداشتم برام تبدیل به یک روزه خیلی عادی و بی‌ اهمیت شده، راستشو بخوای اصلا چرا باید تولد رو جشن گرفت، مگه نمیگن قبل از اینکه به دنیا بیای تو بهشتی‌، چیه اینهمه سختیو هزار دردسر تو این دنیا، حالا که اومدیم چرا جشن هم براش بگیریم، میدونم خلع شدم بعضیا میام بی‌خیال بابا بذار یک روز شاد باشیم آره به نظره من هم یک روز شاد بودنو میارزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:24  توسط درویش  | 

حس تلخ نرسیدن واقعا چیزه مزخرفیه مخصوصاً وقتی‌ که فکر میکنی‌ یک راه نو برات باز شده، اما حاجی می‌فهمی ۳ سال عقب افتادم منکه همینطوری میخواستم پیشی‌ بگیرم اما نه مثله اینکه همه باید یه جایی‌ تو زندگیشون بخورن زمین دیه کلا سرویس بشن، نه همه نمیشن، یک گروه خاصی‌ میشن، بی‌خیال هم نمیشه گفت آخه وقتی‌ میگی‌ بی‌خیال یعنی‌ باید کاملا خیالت راحت شه اما نه هیچ فرقی‌ نمیکنه،‌ای بابا به زور به این دنیا میایم بعدشم نکبت میریزه رو سرمون میریم، آخه خوب چرا نمیشود همه خوب او‌ خوش باشن، آخه خدا جون هکمتتو به ما هم میگفتی‌ تو خودمون نمیپیچیدیم. بازم مخلصتیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:34  توسط درویش  | 

گفتیم میریم دانشگاه از شر ریاضی و شیمی و فیزیک راحت میشیم ، دوباره هرچی زیست بود رو وصل کردن به این آشغالا، آقا من به چه زبونی بگم از ریاضی متنفرم، مانع پیشرفت من در تمام زندگیم شد، یک آدم باحال هم پیدا نمیکنیم اینجا، همه ت**ی! بابا چرا من تو زندگی فقط پسرفت میکنم؟ نه بابا از این حرفا نزن که خودم گوشم رو از این ها پر کردم، همه کاری هم کردم، خ خیلی تاثیر داره، اگر وضعیت مالیمون خوب بود میرفتم دنبال علاقم، همش به فکر آینده سازی و این مضخرفات نبودم، آقا شاید همین روزا خر شدم ولش کردم، اگر ببینم همون اتفاق های کالج قرار برام بیفته بلند میشم میگم دیگه بسه! به جان خودم خسته شدم!! دارم میپکم! هرکی داره این رو میخونه واقعا حال داره! بابا برو پی زندگیت، بد بختیای من به تو چه؟ برو حاجی، من اینا رو مینوسیم خودم خالی شم، وقتت و حدر نده. قربونت خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:39  توسط درویش  | 

فردا اولین روز دانشگاه، اما نه ذوق دارم نه شوق، حال من دست خودم نیست ، دیگه آروم نمیگیرم، آخه خیلی خورد تو حالم، به راحتی میتونستم همینجا برسم بدون اینکه ، ایم همه زحمت بکشم، اما بازم همین شانس آوردم، خودش میدونه تو دلم چی میگزره، پس بی خیال، شاید اصلا این خیلی بهتر باشه و قرار باشه اتفاق خوبی برام بیفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:53  توسط درویش 

میدونم الان خیلی ها بد تر از من آوردن، اما بازم دو نفر امشب حالم رو گرفتن، آقا میخوام بزنم زیره گریه، دعا میکنم هیچ کسی تو دنیا حال من رو نداشته باشه، خدایا شکرت ، ای کاش همونی که خودت میدونی، چی میشد منم یکی از همونایی که میدونی بودم، الان چقدر شادن، خدایا تلاشم رو کردم، حالم گرفتس، نا امیدی با استرس و حال گریه. نمیدونم چجوری حال دارم و اینجا دارم مینویسم، خوب اینجا تنها جایی که میتونم با خودم درد و دل کنم، خدایا کمکم کن، خرابم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:10  توسط درویش  | 

آقا دوباره فردا روز، روز سرنوشت، من فکر کنم تاحالا به اندازه این چهار بار تو عمرم نلرزیدم، آخه میدونی هر دفعه گفتم عالی دادم، به کل سیسم گند خورد، حالا دیگه فردا هر چی بگیرم تا آخر عمر باهام خواهد ماند، دیگه امید رو بستیم به اون بالا بالا ها تا ببینیم چی میشه، آقا هرکی این رو خوند برام یه دعایی بکنه، نکردی هم بی خیال، ما بریم یکم حواسمون رو از این موضوع پرت کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط درویش  | 

خوب این دو سال هم تموم شد با تمام خوبی‌ و تلخیو خوشیش، یاد دکتر چیک بخیر چه کر کره خنده هایی باهاش داشتیم ، یاد اون کلاسه شیمی ساله دوم و اون طرفه مورده نظر بخیر، کلاس زیست ساله اول هم بخیر باز هم با همون طرف، خیلی‌ کر کره خنده بود اوضاع، یاد اون تقللبا بخیر که کلی‌ وقت درست میکردیم بعد آخرشم استفاده نمی‌کردیم، یاد اون همه پزه عالی‌ و جیبه خالی‌ بخیر، این هم مثله تمامیه کتاب‌ها بسته شد، امید به این که ببینیم نتیجها چی‌ در میادو آینده برامون چی‌ رقم میزانه، یا خدا در پناه تو.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:50  توسط درویش  |